شهدا

شهید حسن شاطری

نام : حاج حسن شاطری
فرزند : محمد
متولد : 1341/04/09 در سمنان
تحصیلات : لیسانس
تاهل : متاهل
یگان: قرارگاه خاتم الانبیاء(ص)
مدت حضور :
مسئولیت : رئیس ستاد بازسازی ایران در لبنان
نوع عضویت : پایور
نوع شغل : پاسدار
تاریخ شهادت : 1391/11/25
محل شهادت : در مسیر سوریه به لبنان
عملیات : -
محل دفن : سمنان - گلزار شهدای امامزاده یحیی

نحوه شهادت

ترور به دست حامیان و مزدوران رژیم صهیونیستی اسرائیل

خاطرات

حاجی شهمیرزادی :

در منطقه ای اطراف مهاباد و سردشت بودیم که هوا کم کم تاریک شد و ما برای شام و استراحت به قرارگاه 25 کربلا که متعلق به رزمندگان مازندران بود رفتیم و بعد از آن راهی ارومیه شدیم. جاده هم امنیت نداشت و پر از تله های ضدانقلاب بود که در جاده های کوهستانی به انواع مختلف بچه های پاسدار را به شهادت میرساندند.

ناگهان تریلی یک از گروهک ها در پیچی مستقیما به سمت ما حمله ور شد و از آنجایی که جاده پس از جنگ تازه آسفالت شده بود و حدود ده سانت شانه خاکی داشت ،بازگشت به مسیر آسفالت با آن سرعت غیرممکن بود ،اما حاجی با مهارت تریلی را از جلو رد کرد و نمیدانم قسمت چه بود که دوشکای خودی دربرابر ما سدی سخت تر از تریلی گروهک شد و پس از برخورد به آن در دره سقوط کردیم.در میانه ی  دره و پس از یکی دو چرخش ، من از ماشین به بیرون پرتاب شدم و با سر و گردن به شدت به زمین برخورد کردم و بعد از چرخش های طولانی کاپشن با پیچیدن دور گردنم ، راه تنفس مرا بست. ماشین هم از آن سو به چرخش خود ادامه می داد تا اینکه متوقف شد.

اینجا بود که تازه فهمیدم آن دوشکا مسئول این بوده که ماشین چپ شده  دقیقا کنار پاسگاه فرود بیاید و الا آن ها به همین راحتی ما را رها نمی کردند و باز چه بوده که توقف ماشین چپ شده درست در یک متری مین های کاشته شده بود،و تنها کمی تکان لازم بود تا . . .

فرمانده ی پاسگاه میگفت در این دوسالی که من فرمانده ی اینجا هستم ، آن اولین شبی بود که یک آمبولانس در پاسگاه حضور پیدا کرده ، و آن هم میخواست برود و به دلیل همان تله ها و تاریکی شب مانده بود تا فردا صبح حرکت کند . . .

"لب، دندان و سر" حاج حسن ضرب دیده بود و سه نفر دیگر هم که مجروح شده بودند سوار بر آمبولانس به سمت بیمارستان حرکت میک نند ، بر بالا سر من که حضور پیدا کردند می بینند آن کاپشنی که دور گردنم پیچیده و آن ضربه ی سختی که پس از پرتاب از ماشین به من وارد شده ،کارم را ساخته بود.از فرمانده تعیین تکلیف میکنند که با او چه کنیم؟ اوهم پاسخ میدهد که ببریدیش سردخانه!

از قضا اینبار دیگر ماشینی نبود اما باز نمیدانم چه بود که فرمانده تنها ماشین پاسگاه – که ماشین خودش بوده – برای حمل جنازه در اختیار یک راننده و سرباز و حاج حسن میگذارد تا مرا به ارومیه منتقل کنند.

  حاجی میگفت در ماشین سرت در دامن من بود و پایت در دستان سرباز در آن لحظات متوسل شدم به بی بی حضرت زهرا(س) و همینطور از توسلم می گذشت تا در نزدیکی های سردخانه و پس از حدود نیم الی یک ساعت  بدون تنفس ، گفتی "آی گــــردنم"

از آنجا بود که مرا جای سردخانه به بیمارستان ارومیه منتقل کردند ، و پس از دوازده روز در بیمارستان با سر و دست و گردنی شکسته  از ترس قطع نخاع شدن حتی خاک صورتم را پاک نکردند-چه برسد به گچ گیری و عمل- با هواپیما به بیمارستان بقیه الله منتقل شدم و در همان بدو ورود با همان نیمه هوشیاری که داشتم از مسئول بخش شنیدم که به پرستاران گفت:

- "این که مُردنیه، واسه چی آوردینش اینجا"؟

- منم  زیرچشمی او را نگاه کردم و گفتم :"حالا که ما میخواییم بمیریم دو روز مهمون شما باشیم عیبی داره"؟

از آن موقع بود که تا شش ماه بعد که در بیمارستان بستری بودم حتی یکبار جلوی من سرش را بالا نگرفت

بعد از آن ماجرا در همان شب 25 تا عکس از  مهره های گردنم گرفته شد تا تشخیص دادند که مهره ی شش خرد شده و بخشی بر مهره ی پنج ریخته شده و باقی هم بر مهره ی هفت اصابت کرده ، بعد از همان شش ماه بود که با بالاتنه ای کاملا گچ گرفته شده و تراکشن بندی شده و اندکی از جمجمه ی پوسیده ام ، به همت دکتر عبدالله زاده و خانی که به اقرار خودشان جزء انگشت شماری از این گونه از بیمارهایشان بودم که توانستم بر روی پا بایستم ،و دلیل این بهبود را نه من میدانستم و نه آن ها . . .

حاجی خیلی شوخ طبع بود و درعین قاطعیت و منطقش  با لطیفه هایش همه را میخنداند ، تنها موقعی که عصبانی دیدمش آن لحظه ای بود که به سرعت بعد از بهبود نسبی ام راهی ارومیه شده بودم و او از آمدنم با این وضع ناراحت شده بود.کار در آن جا و با حاجی آن قدر لذت بخش بود که وقتی از شش صبح شروع به کار میکردیم تنها الله اکبر اذان ظهر و مغرب بود که به ما می فهماند زمان گذشته است، همه برای خدا کار میکردند ونه برای پول و تفریح و ریاست، حتی به جد میتوانم بگویم که از خور و خوراک و زندگی نیز لذتش بیشتر بود  ، وهمین بود که هیچگاه خسته نمیشدیم.همین دو ماه پیش بود که حاجی را دیدم ، گفتم :

-حاجی خسته نباشی

-گفت : خستگی مال دشمنه نه ما...

و همین گفته اش کافی بود تا بفهمم هنوز که هنوز است در همان حال و هواست و کارش هنوز از زندگی روزمره لذت بخش تر و همین بود که همه از او گلایه داشتند که هیچوقت نمی بینیمش و هر بار که به شهر مادری اش باز میگشت حتی آنجا هم راحتش نمیگذاشتند و نمیتوانست در آن چند روز هم خوب خانواده را ملاقات کند.

در شهر ما دو تا شهید هستند که خیلی ناشناخته و مظلومند ، یکی حاج حسن شوکت پور و دیگری حاج حسن شاطری ، این دو هم غریب اند هم گمنام ، باید از ریگ های جنوب نام شوکت پور را بپرسی و از کوههای غرب نام شاطری ، مرامیست دیگر نام هردو "حسن" و مقتدایشان نیز . . .

حال که حاج حسن با آرامش باز گشته تا راحت  بیارامد و پدر و مادرش یک دل سیر با او درد و دل کنند این برای من هم حل شد که  چرا به دوشکا خوردیم چرا یک متری مین ها ماشین توقف کرد وچرا در دوسال اخیر فقط آن شب در آنجا آمبولانس بود ؟ چرا فرمانده تنها ماشین خودش را داد تا مرا به سردخانه ببرند؟ و چرا من...؟ و چرا من که نیم ساعت بود از این  دنیای دنی با طعم شیرین شهادت وداع گفته بودم "آی گردنم " پل بازگشتم به این دنیا شد، چرا همه به شدت مجروح شدیم و تو "تنها لب و دندانت" زخم برداشت،اصلا چرا لب و دندان ؟

آن موقعی که گفتی توسل به مادر سادات کردی تا مرا بدین جهان باز گردانی نفهمیدم بین تو و مادر چه گذشت و حال که جنازه ات آمد و دیدم گلوله های بغض به علی و آل او، تنها سینه و پهلویت را نشانه رفت،آری تازه فهمیدم چه گذشت...

اضافه کردن دیدگاه جدید